تبلیغات
.: Barge Tanha - برگ تنها :.
جمعه 16 آذر 1386

بهترین لحظات زندگی

   نوشته شده توسط: مانی    نوع مطلب :عاشقانه ،حرفهای خودمونی ،

Some of the Best Moments in Life


To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach


انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
 

To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
 

To go for a vacation to some pretty place


به یه حای خوشگل برید برای مسافرت
 

To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
 

To go to bed and to listen while it rains outside

به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
 

To leave the! shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
 

To clear your last exam

آخرین امتحانتون رو پاک کنید

 To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to


یه کسی که معمولا" زیاد نمیبیننش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year

توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید
 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces


برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
 

Calls at midnight that last for hours


تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
 

To laugh without a reason


بدون دلیل بخندید

 

To accidentally hear somebody say something good about you


بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
 

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours


از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید

To hear a song that makes you remember a special person

آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
 

To be part of a team

عضو یک تیم باشید

To watch the sunset from the hill top

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید

To make new friends

دوستای جدید پیدا کنید
 

To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person

 وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
 

To pass time with your best friends

لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید

 To see people that you like, feeling happy


کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید

 

To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume


پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
 

See an old friend again and to feel that the things have not changed

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
 

To take an evening walk along the beach

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
 

To have somebody tell you that he/she loves you

یکی رو داشته باشیدکه بدونید دوستتون داره 

To laugh .......laugh........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends

یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخندید و بخنید و ....... بازم بخندید
 

These are the best moments of life

اینها بهترین لحظه های زندگی هستند

Let us learn to cherish them

قدرشون رو بدونیم

 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که ازش لذت برد.


چهارشنبه 14 آذر 1386

یك روز می بوسمت

   نوشته شده توسط: مانی    نوع مطلب :عاشقانه ،

یك روز می بوسمت !
یك روز كه باران می بارد ، یك روز كه چترمان دو نفره شده ، یك روز كه همه جا حسابی خیس است ، یك روز كه گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كنی ، آهسته ، می بوسمت ...


جمعه 25 آبان 1386

نشان عشق

   نوشته شده توسط: مانی    نوع مطلب :عاشقانه ،

پلکت سایه بانم میدهی؟
سوختم آیا پناهم میدهی؟
آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟
میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟
تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟
ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟


پنجشنبه 24 آبان 1386

قشنگ ترین اشتباه

   نوشته شده توسط: مانی    نوع مطلب :عاشقانه ،

اگه تورو خواستن اشتباهه ....
اگه باتوبودن اشتباهه ....
اگه عاشق توبودن اشتباهه ....
اگه واسه تومردن اشتباهه ....
پس توبهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی ....


پنجشنبه 24 آبان 1386

قصه مداد رنگی ها

   نوشته شده توسط: مانی    نوع مطلب :حرفهای خودمونی ،

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند
به جز مداد سفید
هیچ کسی به او کار نمی داد
همه می گفتند:تو به هیچ دردی نمی خوری...
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ....
ما نیز این چنینیم تا یکی از پیشمان نرفته جای خالیشو حس نمی کنیم.


تعداد کل صفحات: 22 1 2 3 4 5 6 7 ...